......پيچش در سادگيها......

ساده ی ساده

دوستت دارم. آره خود تو  رو . فکرت جای دیگه نره سراغ هیچ کس دیگه. من تو رو  دوست دارم وبلاگم هم تبدیل به یه وبلاگ عاشقانه نشده اونم عشقای کوچه بازاری.من تو رو دوست دارم .تو رو که داری این متن رو میخونی. خود خودت.دلیل؟ دوست داشتن دلیل نمیخواد چون در سرشت هر انسانی هست اما چون آدما تازگی ها برا چیزای ساده دلیل میخوان و هرچه ساده تر و واضح تر باید دلایلت هم از نظر کمی و کیفی بالاتر باشه.بنابراین فقط چون دوستت دارم به روی جفت چشمام. دلیل هم میارم تا من باشم دیگه دوستت نداشته باشم.دوستت دارم چون شبیه خودمی. مثل مثل خودم . چون برای این که تو رو از خودم متمایز کنم و تشخیص بدم که تو من نیستی، باید دنبال  تفاوت های ریز و جزئی بگردم.مثل تفاوت در نوع غذا یا رنگی که دوست داری.مثل تفاوت در لهجه ات یا رنگ پوستت.یا مثل تفاوت در علاقه ات به شهر یا مکان یا زمان خاصی.اما تو در همه چیز به من شبیهی .همه ضعف های من عین ماله توست .همه دردای تو عین ماله منه.من با تمام وجودم درکت میکنم میفهممت.هرچی من میدونم تو هم میدونی .هر چی تو حس کنی منم حس میکنم.تو عین منی .من عین تو.فقط  در مسائل خیلی جزئی از هم متمایزیم .شاید دلیل این تمایز هم این باشه که خدا میخواسته ما بیشتر همدیگر رو دوست داشته باشیم.یا شایدم میخواسته ما قاطی نکنیم و بدونیم اسم هرکس و مامان باباش چیه.نمیدونم به هر حال خدا به یه دلیلی ما رو با تفاوت های خیلی جزئی از هم مجزا کرده.از خودش برین بپرسین . من که نمیتونم به همه سوالای شما جواب بدم.هرچند همه سوالای شما سوال منم هست و همه جواب های من جواب شما.راستی من همه ادمای تو خیابون رو همه اونایی که میشناسم یا نمیشناسم رو دوست دارم همه اونایی رو که قبل از من زندگی کردن و حالا زیر خاکند و تمام اونایی رو که بعد از من می آیند.راستی اونی که دقیقا همون لحظه که من به دنیا اومدم فوت شده کیه؟آخه میدونین ما تو یه چیز جزئی دیگه هم با هم فرق داریم اونم لحظه است.لحظه های من مخصوص خودمه ماله ماله خودم .یه بزرگی بهم گفت اگه خواستی بزرگ بشی "در هر لحظه بهترین باش"اونی که لحظه ی مرگ من به دنیا میاد کیه؟اما من تو رو از بقیه بیشتر دوست دارم چون به من شبیه تری.چرا؟خوب معلومه چون طعم حیات رو با من همزمان میچشی.  چون زمین رو با من همزمان میبینی.چون حس ها رو همزمان با من درک میکنی چون مثل من در یک زمان از مرگ میترسی.چون مثل من خدا رو در یک زمان ستایش میکنی .چون مثل من آرزوی دیدن مهدی رو در یک زمان به دوش میکشی.فقط میدونی از چیه خودم و تو دلخورم؟؟؟و میدونم تو هم دلخوریاز این که چرا ما از دور همدیگر رو دوست داریم دلمون برای هم میسوزه مثلا میگیم مردم بیچاره این طور شدن اون طور شدن اما وقتی به هم نزدیک میشیم وقتی فاصله ها کم میشه یه نقاب بیریخت میزنیم رو صورتمون.برای این که در مقابل هم احساس امنیت کنیم و یا از هم سود جویی کنیم .!!!!اما مگه این نیست که اگه من از تو سواستفاده کنم به واقع از خودم سو استفاده کردم؟؟مگه نه این که اگه وقتی به تو نزدیک میشم یه نقاب به صورتم بزنم به واقع همون نقابو رو صورت تو زدم؟؟؟؟ آخه گفتم که من و تو خیلی شبیه هم هستیم .افسوس این نقاب ها ما رو بهتر جلوه نمیده که هیچ. گند میزنه به وجودمون. نمیگم بیایید نقاب ها رو از صورتمان برداریم چرا که این فقط یه شعاره و من از شعار دوری میکنم. فقط میخواستم با تویی که دوستت دارم درددلی کرده باشم آخه میدونم که درکم میکنی.و این که یادت بیاد  ما همه مون همدیگر رو دوست داریم و اصولا این آدما نیستن که دنیا رو جانگداز و جان فرسا کردناین ادما نیستن که بد هستن و دنیا رو به مکانی مبدل کردن که نشه حتی به چشمات هم اعتماد کنی بلکه همه این کارا زیر سر نقاب های ساخت دست بشر و شیطانه.اما تو میتونی نقابت رو برای چند نفری که میشناسیشون و برای چند لحظه برداری هر از گاهی این کار رو بکن و بدون دنیا جای بازخوره .اگه این چند لحظه رو تو شروع کنی نفر بعدی شاید چند دقیقه بی نقاب شد. منتظر چی هستی حتما باید یه باد یا طوفان نقابتو برداره؟ برا چند لحظه نقابتو بردار و حداقل به نزدیک ترین آدمی که داری و شبیه ترین به خودته بگو دوستش داری اونم بدون دلیل.  

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - پيلار!

قصه من ، قصه ی توهم هست ، قصه ماست.

نمیدونم چرا تو انتخاب شدی که این متن رو بخونی اما میدونم  حکمتی هست .تا حالا نشده کتابی رو برای خوندن انتخاب کنی مگه این که اون کتاب هم تو رو انتخاب کرده باشه . بریم سراغ کلام اول: قصه ی من قصه توست ، قصه ی ماست.نه قصد شعار دادن دارم نه این که پستی بذارم برای خالی نبودن عریضه.دلیل محکم این حرفم چیزی نیست جز خود تو.تا حالا شده یه کاری رو شروع کنی و ببینی انگار همه چیز دست به دست هم داده و تو رو در اون کار هدایت میکنه؟منظورم اون کار هایی نیست که با بی علاقه گی و به اجبار انجام میدی .اتفاقا برعکس وقتی بخوای این کار ها رو انجام بدی همه چیز دست به دست هم میده که انجامشون ندی .تا حالا شده دنبال جواب یه سوال باشی و از در و دیوار و جاهایی که انتظارشو نداری بهت جواب برسه ؟از این اتفاقا برا آدما زیاد میافته اگه بخوام مثال بزنم مثنوی بی سر و تهی میشهپس به یاد اوردن این مثال ها رو میذارم به عهده ی حافظه و هوش بالای خودت(تملق نیست چون با شناختی که من از دوستان وبم دارم میدونم همشون باهوشند و قدرتمند)تا حالا شده به کسی فکر کنی و بهت زنگ بزنه ؟تا حالا حس کسی رو نسبت به خودت احساس کردی؟ بدون گفتن کلامی؟بذار بالاتر از این حرفا برم:تا حالا شده وقتی وارد جنگل یا پارک پر درختی میشی حس کنی(ببینی ) درختا مقابلت تعظیم میکنن؟؟؟!!!منم جای شما باشم از این جمله تعجب میکنم اما بهش فکر کنین.یه قران ببرین تو یه پارک پر درخت و چند ایه از اون رو بخونید  حواستون باشه نه تنها اعضای بدنتون که از صمیم قلب به همه ی موجودات اون پارک احترام بذارید .بعد از چند روز اتفاقای قشنگی تو زندگیتون میافته چیز های جدیدی رو از طبیعت یاد میگیرین که کمتر کسی این اجازه رو از طبیعت دریافت میکنه.میدونی چرا این اتفاق میافته؟؟؟؟تا حالا شده وارد یه پارک بشی و حس بدی بهت دست بده؟انگار بسته است .خفه کننده. درختاش با همه ی سبزیشون سبز نیستند یه رگه سیاهی همه جا رو گرفته.از این پارک ها حداقل تو تهران که زیاده بقیه شهر ها رو نمیدونم.شما بهم بگینتو که ادمی حس بدی پیدا میکنی وای به حال درختا و حیوونای زبون بسته.نه فقط موجوداتی که تو زنده میخونیشون که حتی سنگ ها هم اثر بدی رو دریافت میکنن و تو ای انسان  با رفتارت باعث صعود یا سقوطشون میشی.چرا این اتفاق افتاده؟ چرا باید جایی که پر از نشاط باشه به محل سرد و سیاه تبدیل شده؟درسته به خاطر انرژی و اثری که ما آدما روی اون محل گذاشتیم . اگه من اثر بدی اون جا بذارم هرچند به اندازه ذره ای روی محیط موثره و ادم بعدی که وارد بشه اون انرژی رو بخوای نخوای دریافت میکنه و اون انرژی یا نشاط رو ازش میگیره و یا باعث انجام کار بدی میشه.  هر کاری که انجام بدیم روی تک تک ذرات این جهان موثره .از جمله شخصی ترین و کوچکترین کاری که میکنی.پس فکر کردی چرا هر کاری رو انجام میدی نتیجه اش رو میبینی؟دو مورد رو بگم و بحثمو جمع کنم اول این که مواظب همه کارات باش همه کارات و حتی فکرات در این جهان و جهانیان موثره و باعث صعود یا سقوط جهان میشه.این جاست که زندگی همه ما یه قصه ی واحده که موثرین در اون از اولین بشر مختار بوده تا آخرینشون.دوم :حتما اون کاری که برا درختا گفتم رو انجام بده بذار شخصی باشی اون قدر خوب و مهم که بتونه مستقیما قسمتی از جهان رو انرژی ببخشه و موجودات زیادی رو شاداب کنه و خوب. حواست باشه ادم و طبیعت از هم جدا نیستن . آدم جزوی از طبیعته و در زنجیره غذایی نقش داره.کار من این جا با منطق نیست یا با فیزیک چرا که اصلی ترین قسمت وجود تو که روحه رو فیزیک نمیفهمه.شاداب باشی و موثر.  

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - پيلار!

بحثی در مورد داستان

سه پست اخیر رو میشه گفت همزمان گذاشتم .۴ پست اخیر تا حدودی به هم وابسته اند اگه وقت کردید این سه تای اخیر رو بخونین اگه نه من به همین آخری هم راضی هستم و ممنونم به خاطر لطفتون.

 و اما نگاهی به داستان :فکر میکنی همه آدما یه چنین حسی نصیبشون میشه؟

من معتقدم نه تنها آدما که تمام خلایق شاید چنین حسی رو با درجات مختلفی که ظرفیت خودشون میطلبه تجربه کنن.

دلیل: تا حالا از خودت پرسیدی چرا آدما این قدر حیران و سرگردانند؟چرا به هرچی میرسن بازم یه چیزی کم دارن ...به دلیل طمع؟نه . شاید طمع فقط یه واژه است برای توصیف کردن یک واقعیت.انسان (منظورم انسانه) چون ماله یه جای دیگه است هرچی از این دنیا بهش برسه بازم به چشمش نمیاد بالاخره یه خلیفه اللهی گفتن مگه نه؟چرا ادما همشون مومن و ملحد،موفق و ناموفق،همشون حیرونند؟چرا همیشه یه چیزشون هست؟چون ماله یه جای دیگن و چون به هر حال روحشون با این چیزا ارضا نمیشه بنابراین همشون حال پروانه من رو پیدا میکنن(البته با شدت و ضعف)

آیا اون کرم ها همشون پروانه شدند؟

نه

 (اگه خوب مراحلی که پروانه باهاشون روبرو شد رو بدونی )متوجه میشی که بعضیا تو همون مراحل خورد و خواب میمونن با این حساب که دیگرانی که خودشون رو درگیر مواردی از قبیل حقیقت و ایمان و اصالت میکنن دیوانه اند.گروهیشون از خورد و خواب میگذرن و حداقل مسئولیتی از حیات رو میپذیرن و ازدواج میکنن. اما در همون وادی یا به دلیل اشتباه در انتخاب همسر یا غرق شدن در زندگی روزمره یا حتی غره شدن به خود امکان به کمال رسیدن رو از خود میگیرن.یه عده با این که متوجه ناقص بودن زندگیشون میشن اما سعی در پاک کردن مسئله میکنن که معمولا موفق نمیشن. چون مکررا از همه جای کائنات براشون نشونه هایی میاد که قادر به فراموش کردن نیستن.یه عده تا پیله جلو میرن اما با این که پیله بستن خودش یکی از پله های صعوده اما موندن درون اون همون و غرق شدن و نابودی هم همون.یه عده در باز کردن تارهای پیله ناتوان میشن چون به خودشون غره شدن که خیلی چیزا میدونن اما...چون فکر میکنن دیگه نیازی به تلاش نیست و باید به همین زندگی اکتفا کرد...چون...و بعد وقتی پیله رو شکافتی وقتی هر آن چه را دیدی به یاد حقیقتی (که حالا تو هم جزئی از اون شدی ) افتادی به یاد دوست...اون وقته که میتونی پرواز کنی .توجه کن تو این وادی غرور کار دستت نده...سرکشی و غرور عامل کفر است.یه لحظه بدونه نقاب همیشگیت با خودت باش و از خودت بپرس تو کدوم مرحله ای و غرور کجاست؟اگه میگی من غرورمو دوست دارم بدون شاید راهی برای نجاتت نیست جز راهی که خودت بخوایدوست من ازت میخوام حتما یه کامنت با توضیحات برام بذاری یه کامنت خوب راستی به این فکر کردی :

چرا در داستان من استارت هر پیشرفتی رو یکی از عناصر طبیعت زد؟ 

و در پایان از خدا بخواهیم که ما رو همیشه در مسیری بندازه که بهش نزدیک بشیم و به غایت متعالی آفرینشش  برسیم.شاید این که الان این نوشته رو خوندی خواست خدا بوده تا به یه چیزایی فکر کنی چون هیچ چیزی در این دنیا بی دلیل نیست...

"رحمت دوست جاریست ...        نه مانند رود....         چون باران.....هرگاه قلبتان در سینه تپید ...        نه تپیدنی همیشگی....هرگاه اشک از چشم هاتان سرازیر شد ....این جا کسی محتاج دعاست...     

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧ - پيلار!

ادامه تنهایی(حیرانی)

این پست ادامه داستان قبلی است ...ادامه سخنان پروانه به غنچه:از پیله با وحشت و با دردی عظیم به دلیل دور شدن از حالات قبلم خارج شدم.دنیا برایم پوچ و بی معنی و تاریک بود.غمگین و غصه دار...یک روز صبح چشمانم را که گشودم نور خورشید چشمانم را آزرد.و مجبور شدم چشمانم را ببندم و رویم را بچرخانم...با چهره ای درهم در حال روی برگرداندن بودم که صدایی آشنا مرا به خود اورد ...که گفت:غمگین وناراحت این نیست دلیل زندگی و زیستن این چنین پوچ و بی معناست.شاید هدف زیستن این است که شاد باشی و آرام و موفق و در عین حال غمی همیشگی از عشق او و دوری از جایگاه واقعیت روحت را صیقل دهد.ان چنان که زمانی که مخلوقات خداوند را میبینی از دیدن یکی از آیات خدا به وجد آیی به دلیل دیدن نشانی از دوست. و آن گاه که مخلوقی از او ترا می بیند شاد شود از دیدن بنده ای ارا م و شاد. وکاری کنی تا به یاد او بیافتد و به او نزدیک تر شود . آن چنان زندگی کن که شایسته ی خلیفه الله باشد...   با این امید که امسال رو طوری زندگی کنی که شایسته خلیفه ی خدا باشه...نه فقط امسال که تمام زندگیتو...نه فقط مدتی که زندگی میکنی (به معنای کلاسیک زیستن) که تمام مدتی که هستی (منظورم در این دنیا و در آن دنیاست)      

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٧ - پيلار!

ادامه تنهایی


این ادامه حرفای پروانه ای است که برای غنچه میگفت:
حس میکردم خیلی تنهام و هیچ کس درکم نمیکرد شاید شعر مولانا که :
(سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق )
در مورد من هم صدق میکرد.
از طرفی نمیخواستم تز این تنهایی خارج بشم چرا که دنیای عجیبی برایم در این تنهایی رقم خورده بود که دل کندن از اون برام غیر ممکن بود.
در اون تنهایی غرق در غم فراق دوست و مدهوش عشق او بودم و هر تاری که بیشتر دور خودم میکشیدم درونش بیشتر غرق میشدم....
به طوری که قید پروانه شدن و زندگی در عالم حیات و دنیا و مادیات زیبای حیات برام تبدیل به هیچ شد . بله نیستی به معنای نیستی که در کلمات هست .
هیچی برای من وجود نداشت جز حضرت حق.
برام دیگران ؛ همسرم ؛دوستام ؛ خورشید و درخت هیچ معنایی نداشت و بی ارزش بود.
هرچی بیشتر هم نوع هام رو میدیدم که به چه چیز هایی دل بستن و چه مواردی براشون مهمه
بیشتر عذاب میکشیدم و چون نمیتونستم حرفم و چیزی که فهمیدم رو براشون بگم تار های بیشتری دور خودم میکشیدم و اونا برام بی ارزش تر میشدن و من بیشتر در خودم فرو میرفتم و ساکت تر میشدم تا این که یه روز متوجه شدم پیله کامل شده و مکامل شدن این پیله ارتباط من هم با دنیای خارج قطع شد.............
روزها و شب ها گذشت من در پیله نه معنای شب رو وننه معنای روز نه تاریکی و نه روشنی نه معنای ماده  و نه معنای زمان رو نمیدونستم .
اختیار انگار معناشو برای من از دست داده بود.........
من در عالم تجرد و سلوک غرق بودم
در غم و تنهایی.
اما معنای این غم و تنهایی با اونی که تو فکر میکنی خیلی فرق داره
غم جدایی از حضرت حق و تنهایی حاصل از دوری دوست
(از نیستان تا مرا ببریده اند            از نفیرم مرد و زن نالیده اند)
میبینی اون حس اول حالا تا کجا رسیده بود؟
یه زمان که غرق بی زمانی بودم از خدا پرسیدم : خدایا آیا به تو خیلی نزدیکم؟
گفت :نزدیکی
اما از تو نزدیک تر هم هست
گفتم: کی؟ بگو چه کرده تامن هم همون کار رو بکنم.
خدا گفت: از پیله در آمده و پروانه شده.
 من گفتم:چی؟
یعنی از این عالم خارج شده؟
از این غم و تجرد و صعود؟
اما من در این عالم متوجه ذره ای از بزرگی تو شدم .
حال آن که در آن دنیا اگه بخواهند از بزرگیت چیزی بفهمند باید با سنجیدن عالم ماده و دنیا و بزرگیش و عجایب خلقتت بفهمند که اون خیلی کمه.
در حالی که عظمت تو به قدری است که انگار اصلا این دنیا وجود خارجی نداره و به معنای حقیقی نیست.
خدا گفت :دنیا رو من آفریده ام
به زمان قسم خوردم
و مهمترین نعمتی که بهت دادم اختیار بود که تو رو از افراد مرده متمایز میکرد
پروانه شو و به زندگی برگرد و دست از این زهد و ریاضت و غم بردار.
ادامه داستان پست بعدی

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٧ - پيلار!

تنهايی

غنچه مثل دیروز سر در گریبان غرق در غم همیشگی و عجیبش فرو رفته بودبه این فکر میکرد که چرا هیچ پروانه ای دورش نمیچرخه هیچ بلبلی براش نمیخونه و هیچ آدمی تحویلش نمیگیره؟

غرق این سوالای بیجوابش بود که یه پروانه ی زیبا اومد و روی گل نوشکفته ی کناریش نشست

پروانه به قدری زیبا بود که این بار غنچه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه و شروع کرد به نالیدن

و برای پروانه از ناراحتیهاش گفت و این که دلش میخواد اونم مثل گل باز بشه

پروانه لبخندی از سر مهربونی و صداقت زد و دهانش رو برای گفتن راز هایی سر به مهر باز کرد و داستانشو این طور شروع کرد که:

ما ۴ کرم سبز و کوچک بودیم که از زندگی چیزی جز خوردن و خوابیدن و عیش و نوش نمیدونستیم

یه روز که مثل همیشه غرق خوردن و خندیدن بودیم :

یه پروانه بسیار زیبا  با بالهای درخشان اومد و روی برگی که کنار ما بود نشست و خیره شد به ما انگار میخواست چیزی رو به خودش یاد آوری کنه

من هم مبهوت زیبایی اون شده بودم  که یکی از دوستانم آهی کشید و به پروانه گفت یعنی میشه ما هم به زیبایی تو بشیم ؟

پروانه درخشان گفت اگه منظورتون پروانه شدنه میدونم که حداقل نیمی از شما پروانه میشید

دوستم گفت نه منظورم اینه آیا به زیبایی تو میشیم؟

پروانه درخشان لبانش رو از خنده فرو بست و با آرامشی عجیب گفت شاید از من هم زیباتر بشید

من گفتم راستی از کجا بفهمیم که وقت پیله بستنه؟

پروانه درخشان گفت :هر وقت یه حس عجیب اومد سراغتون

پرسیدم:چه حسی؟

درخشان گفت:حسی که هیچ واژه ای نمیتونه توصیفش کنه

یه حس غریب

حسی که اگه همه دنیا رو هم داشته باشی بازم حس میکنی یه چیزی کمه

اگه خوشبخت ترین موجود دنیا هم باشی بازم حس میکنی یه چیزی کمه

در شادترین لحظات زندگیت هم غم تو دلت هست آخه اون نیست

انگار یه تیکه از وجودت نیست گم شده

حس میکنی فقط زمانی میتونی واقعا بفهمی شادی چیه که اون باشه

خوشبختی فقط وقتی برات معنی پیدا میکنه که اون باشه

گفتم : نکنه اون حس تنهاییه؟

درخشان گفت: نه اگه اون حس بیاد سراغت تنهایی برات بهشته

چون وقتی اون حسو داری حتی در جمع احساس تنهایی میکنی حتی زمانی که قهقهه میزنی قلبت مالامال از غمه

من در فهم این حس مات شده بودم و همین طور که غرق حیرت مونده بودم دیدم که پروانه درخشان و زیبا با همون آرامش خاص و چهره مصمم و مطمئنش پر زد و رفت.

و من موندم با یه عالم سوال:

اینکه آیا همه ما این حس رو تجربه میکنیم؟ ایا همه به یه یه شکل حسش میکنیم؟ ایا همگی یه جور باهاش برخورد میکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فردای اون روز بازم مثل همیشه من و دوستام روز و به بازی و خنده گذروندیم

روزها پشت سر هم به همین نحو میگذشت هرچند همه ی ما درخشان و حرفاشو به یاد داشتیم اما کسی دوست نداشت در موردش حرفی بزنه بکبار هم که من سر صحبت رو باز کردم یکی از دوستام گفت که درخشان دیوانه ای بیش نبوده که هیچی از زندگی و زندگی کردن نمیدونسته.

یه روز صبح که خواب خواب بودم احساس کردم نوری پلکمو گرم  میکنه و همین گرما و روشنیش خواب رو از سرم ربود چشمم رو باز کرد و دیدم خورشید با مهربونی نگام میکنه منم گفتم سلام خورشید چند وقته تو رو ندیدم حتی یادم نبود که هستی اما تو همیشه ما رو گرم و برگ ها رو سبز نگه داشتی .

راستی غنچه خود تو چند وقته نگاهی به خورشید نکردی؟

پروانه منتظر جوابی از غنچه نبود <رنگ رخساره نشان میدهد از سر درون>

ادامه داد:از اون صبح حس غریبی  در قلبم که نه در همه وجودم سرازیر شد حسی سراسر غم و شادی

اولش خودمو به نفهمی که نه به بیحسی زدم سعی کردم به زندگی همیشگیم ادامه بدم اما ...راه فراری نبود خوب وقتی نشه فرار کرد دو راه بیشتر نمیمونه یا جنگ یا حل

من دومی رو انتخاب کردم

سعی کردم به خاطر بیارم آیا درخشان راه حلی گفت؟نه چیزی به یاد نیاوردم

دلم میخواست حرفامو برا یکی بگم یکی که بهم نزدیک باشه بفهمه چی میگم درکم کنه و کنارش از این حالت پریشانی در بیام و احساس ارامش کنم 

بنابرین شروع کردم به جستجو برای پیدا کردن یک یار یه شریک و بالاخره پیداش کردم  

یه یار خوب و مهربون ؛فهیم و نزدیک

مدتی از اون حس خبری نبود فکر میکردم راز اون حس در ازدواجه اما نه درسته که از شدتش کم شده بود درسته یه مدت ازش خلاص بودم اما این را خلاصی نبود

بنابراین تصمیم به جنگ گرفتم در نظرم این حس فرصت زندگی رو ازم گرفته بود شایدم اون دوستم راست میگفت که درخشان دیوانه بودهو من شروع کردم به جنگیدن اون حس رو زیر پا له میکردم و خودمو غرق تمامه حسای دیگه کردم اما هرچه بیشتر میجنگیدم بیشتر داغون میشدمبیشتر شکست میخوردم

یه روز که دیگه از درد اون حس توان زندگی رو نداشتم و فکر میکردم دلم میخواد به زندگیم پایان بدم

شریک زندگیم کنارم نشست و گفت که در زندگی مشترکمون یاد گرفته وقتی نشه فرار کردو حل کرد و جنگید باید پذیرفت

 درسته باید هر حسی رو با تمام وجود احساس کرد

و این نیمی از جواب معما بود

و من شروع کردم با اون حس زندگی کردن و شروع کردم به احساسش کردن

و این جا بود که پیله برای من مثل بهشت شد

و تغییرات غریبی در من حادث شد....

ادامه داستان اپ بعدی

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - پيلار!

رويا

رویایم

رهایی در دامن طبیعت

دادن خیالم به دست باد

آزادی قلبم از دروغ ؛ تزویر و ریا

از خودخواهی

و دادن هدیه همدردی

به همنوعان

و عشقی پاک و صادق

هرچند بدون وصل

رویایم لبخند مادر و خوشنودی پدر

رویایم

 زیستن در روشنی

رویایم  شاید

دیدن یک گل یاس

در زمستان باشد

رویایم شاید مردن روی چمن

روی گل های سپید

زیر باران باشد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦ - پيلار!

ظهور

خودتو بذار جای یه مادر که بعد از یه عالم خون دل خوردن فرزند نوشکفته اش رو طوفان اعتیاد نابود میکنه و هر کاری میکنه نمیتونه اونو به وضع اولش برگردونه بعلاوه همه دست به دست هم میدن تا فرزندشو بیشتر تو این منجلاب بکشن بعد از یه مدت فرزند بعدی این مادر هم معتاد میشه و بعد بعدی و بعد بعدی و ....چه حسی داری اگه جای این مادر بودی؟ اگه کاری نمیتونستی از پیش ببری؟ اگه میدونستی همین طور به تعداد فرزندان الوده ات اضافه میشه؟

میدونم خیلی خوب میدونم مثالی که زدم در مورد مطلبم اون قدر ها هم صادق نیست اما هرچی فکر کردم تشبیه بهتری برای توصیف این حس درد اور پیدا نکردم و اما...

فکر میکنی مظلوم ترین و صبور ترین امام ما کدوم یک از امامان است؟

هرکدوم یه جور صبوری کردن هرکدوم یه نوع ظلم رو تحمل کردن تا حداقل یه ته مونده از اسلام به ما برسه

یکی از مظلوم ترین وصبورترین امامانی که میشناسم امام زمانمونه

ایشون الان قریب به هزار و چهارصد ساله که از خدا عمر گرفتن و در تمام این سالها این همه جفا رو در حق اسلام و مسلمین دیدن

این همه ظلم ادم ها رو به خودشون و به دیگران دیدن

انگار هر لحظه هزار بار چیزی سخت تر از حس اون مادر رو تجربه میکنن

و دم بر نمیارند تا زمان ظهور برسه

زمان ظهور برسه فقط به خاطر ما تا شاید یه لحظه درست زندگی کنیم

تا شاید یه لحظه طعم اسلام ناب محمدی رو بچشیم

تا شاید یه لحظه زمین از این که مادر انسان هاست به خودش بباله

اما ما ظهور رو برای چی میخوایم؟

بازهم برای اسودگی بیشتر خودمون

یه بار شده بخوایم اماممون ظهور کنند فقط به خاطر خودشون؟

امام خوبم منتظر ظهورتیم

نیمه شعبان بر همه شما مبارک

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ شهریور ،۱۳۸٦ - پيلار!

بازی

خداوند بازیگردانی که انتخاب بازیگر به عهده اوست

نویسنده اوست

به کارگردانی وتهیه کنندگی او

اما نوع بازی و چگونگی انجام آن به عهده ماست

بازیگردانی که بسیار بازی میگیرد با برداشت های مختلف اما همگی یکسان

و من انسان هر روز بازی میکنم بازی جدیدی را؟

نه

به راستی تمام این بازی ها را ؛دیروز؛ سال قبل؛قرن پیش دیگری انجام داده

و اکنون من انسان هر روز و هر لحظه امتحان میدهم

امتحانی که خداوند سوالهایش را از پیش برایم گفته

و جوابهاش را میدانم

امتحانی که مصحح آن هیچ کس نیست جز خود من

و ممتحن آن کسی نیست جز سرنوشت

و مراقب آن نیز کسی نیست جز خود من

به راستی چنین امتحانی را باید چه نمره ای گرفت؟

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - پيلار!

خانه دوست کجاست؟

اول سلام. سلامی اون قدر گرم که قلبت از شکوهش به لرزه بیافته امیدوارم  سلامت و شاد باشی

دوم عذر میخوام از این که دیر اومدم تو همراه خوبم که همزمان با من طعم زندگی رو میچشی میدونی تو این عصر جدید وقت با چه سرعتی میره و مطمئنم درکم میکنی

سوم: متن:

اون شب خیلی عجیب بود همه دنیا منو از رفتن منع میکردند همه وسوسه ام میکردن که نرم

اما من با خدا قرار داشتم و هر لحظه که میگذشت و اون شب نزدیکتر می شد مشتاق تر می شدم 

من عاشق اون لحظه ها بودم  لحظه هایی که تو خونه اش نشستی و مهمونشی و با زیباترین حس ها ازت پذیرایی میکنه

اون جا که بودم یه صفای دیگه داشت  یه دنیای دیگه بود

یه حس عجیب حسی پر از حس بودن پر از لمس لحظه ها

اون جا تازه فهمیدم  چقدر بهش نزدیکم

انگار این من نبودم که تو خونه ش؛ تو مسجدم . بلکه او تو خونه ی قلب منه

وقتی با خدا صحبت میکردم  انگار همین جا بود ؛ درون خودم

انگار با خودم سخن میگفتم

خدا نزدیک بود ؛نزدیک نزدیک

محبتش رو با تمام وجودم حس میکردم

و حس میکردم دردی که در دل دارم را او نیز درد میکشد

حس میکردم همان طور که خودم میخواهم خویش را ارام کنم  او نیز به دنبال ارام کردن من است

چقدر زیباست این سخن:

هر وقت خواستی بدونی خدا چقدر دوست داره؟

از خودت پرس : چقدر خدا رو دوست داری؟

اما نه نه

او هزارا بار بیشتر مرا دوست میدارد؛ تو را دوست میدارد.

او عاشق ما ست

و تمام سعیش را میکند تا ما بنده های خوبی برایش باشیم

آری ؛ این اوست که سعی میکند :

تمام راه ها را میگشاید تا ذره ای خوبی کنیم و ان را هزار برابر میکند

و چشمانش را به هر آن چه خطا کرده ام میبندد

تا شاید آن طور که شایسته ی بنده اوست

وارد بهشتی شوم که بهترین مکانش و زیباترین دنیایش

نزدیکی به خود اوست

هزاران گونه با تو سخن میگوید

و گاه با سختی و گاه با نعمت

فرصت ها را ارزانیت میکند

تا شاید کمی به او نزدیک شوی

تا آن طور که شایسته خلیفه اش هست بگوید

<فتبارک الله احسن الخالقین>

راسته که میگن بهشت رو به بهانه میدن نه به بها

چون نمیخوام بیشتر از این سرتونو درد بیارم ادامه متن رو بعدا مینویسم

خدای مهربان نگهدارت

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - پيلار!